دلي پر از درد,لبي پر از خنده
کاش می شد غصه را زنجیر کرد خدایا میخوام ازت گله کنم یادته ازت خواستم این امتحان رو ازم نگیری قبول نکردی گفتم خوب حالا که میخوای بگیری چند وقت عقبش بنداز گفتی نمیشه گفتم خوب حداقل بیا و بزرگی کن و آسونترش کن گفتی دیراومدی سوالات طرح شده و حوصله عوض کردنش رو نداری گفتم چند تا سوال سختش رو حذف کن گفتی تو برو سر جلسه کمکت میکنم و من فقط به این امید اومدم... هنوز اول امتحانه و من همین جا دارم کم میارم بهت گفته بودم از پس این یکی بر نمیام ولی اعتنایی نکردی حالا بگو من چی کار کنم؟؟؟ ولی خدایا من میدونم تو مثل ما آدما دروغگو نیستی من میدونم تو مثل ما آدما قول الکی نمیدی من میدونم تو مثل مابیرحم نیستی پس هنوزم چشمام به دستای مهربون توه کمکم کن..... امروز شاید واسه آخرین بار لادن رو دیدم با هم رفتیم بیرون نیم
ساعتی توی پارک آزادگان قدم زدیم یه چرخم توی آریا زدیم ورفتیم سالار یه بستنی مشت زدیم و رفتیم بریم خونه.از اینجا تا خونه لادن هیچ کدوممون حرف نزدیم من که
حسابی حالم گرفته بود سکوت لادن هم نشون میداد حالش بهتر از من نیست.واقعا بعضی
وقتا چه زود دیر میشه!خیلی دیر باهاش آشنا شدم ولی توی همین مدت کم دوستیمون حسابی
احساس راحتی میکردم باهاش.واقعا دختر خوبیه خیلی دلم میخواست حداقل یه ترم دیگه
اینجا میموند ولی نشد.... دم خونشون وقتی داشت از ماشین پیاده میشد همه حرفایی که میخواستم بهش
بزنم رو توی یه نگاه خلاصه کردم اونم با چشای خیس خداحافظی کرد و رفت.... خدا رو شکر وقتی برگشتم خونه کسی خونه نبود اگه منو با اون قیافه
میدیدن فکر میکردن این دو سه ساعت رو با کی بودم؟!! خیلی دلم واست تنگ میشه فقط امیدوارم هرجا هستی همیشه شاد و موفق باشی... دستانم خالی و دلم غرق آرزوست... یا با قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان و یا دلم را از آرزوهای دست نایافتنی تهی... جنت و کوثری نبود اگر نبود
فاطـــمه احمد وحیـدری نــبود اگر نبود
فاطـمه بازم یه امتحان دیگه
چند وقته امتحانات خیلی سخت شده بعضی وقتا فکرمیکنم امتحان اشتباهی ازم گرفتی تو
که میدونی من از امتحانای سادت هم به زور نمره میگیرم چرا اینقدر سخت میگیری؟خدایا
میترسم میترسم از اینکه نتونم درست جواب بدم آخه خودتم میدونی خیلی سخته... تو امتحان میگیری و
من گند میزنم ولی بازم ازم نا امید نمیشی به جای اینکه سوالات رو آسون تر کنی هر
بار سخت ترش میکنی؟!نمیخوام ازت گله کنم یعنی اجازه ندارم اعتراض کنم ولی حالا که
سخت میگیری بهم کمک کن که زیاد خراب نکنم تو این فرجه که بهم
دادی خیلی در مورد این امتحانت فکر کردم سعی کردم خودم رو آماده کنم ولی خدایا
همیشه توی همه مشکلات دلم به کمکای تو گرم بوده این بار هم هیچ کی جز خودت نمیتونه
کمکم کنه فقط یه خواسته دارم حالا که سخت میگیری حداقل دست بالا صحیح کن! خدایا بهم کمک کن تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم. حاصل سبز ترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!! دلم گرفته از تکراردل
از روزهایی که بی هیچ شب شدند و شب هایی که در کوچه پس کو چه های صبح سر به خاک ساییدند دلم گرفته از ازدحام غریبه ها از او که نمی شنود از او که لهجه ی شیرین نگاه را هرگز نفهمید و رفت دلم گرفته نه از نبودن او که از ماندن خود من از سایه ی بی قرار خودم خسته ام. و آهسته چشمانمان را می بندیم که خیال کنیم دیده نمی شویم اما... همیشه پنهان شدن پشت یک لبخند بهترین راه برای فراموشی نیست، گاهی اوقات فریاد بهتر است!

شب آرامي بود
مي روم در ايوان، تابپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من
خواهرم تکه ناني آورد ، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تکه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين
با خودم مي گفتم :
زندگي، راز بزرگي است که در ما جاريست
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي ، آبتني کردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني که به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟
هيچ!!!
زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را ، خواهد کشت
زندگي درک همين اکنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است ، که نخواهد آمد
تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شايد اين خنده که امروز ، دريغش کردي
آخرين فرصت همراهي با ، اميد است
زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک ،
به جا مي ماند
زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ
زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود
زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر
زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ
زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق
زندگي ، فهم نفهميدن هاست
زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود
تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم
در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم
زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست
زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند
چاي مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهي ها داد
زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم
زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم.!


ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد...






.jpg)
فاطمه ای که پیک حق به او سلام می
کند ادای ذکــر نام او به احتــرام می کند
کسی که پیش پای وی پدر قیــام می
کند بر درخانه اش سلام به صبح و شام می
کند
ادب ببین که خانه اش برده سبب ز طور
هم حیا ببین که پوشد او چهره خود زکور هم
مزرعه عــفاف را ز اشـک آب داده
ای به بانوان ز شرم خود درس حجاب داده ای
فاطمه ای تو بازگو فلــسفه حیــات
را ساخت جد وجهــدتو سفینه النجات را
زنده نگاه داشــتی واتــوالــزکاه
را حی الی الصلوه را حـــی الی
فلاح را
فکر کــسی نمی رسد به ساحت جلال
او جلال حق جـلال او جمال حق جمــال او
تربیت ســـلالـه اش نمــونه کمال
او درود حق براو وبـاب و مام وزوج وآل او
که هستی جــهانیان بوده ز بود و
هستشان نظام ملک خویش را داده خدا به دستشان








