دلي پر از درد,لبي پر از خنده
خدامارو برای هم نمیخواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما باخبر بود خودش مارو برای هم نمیخواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود چه سخته مال هم باشیم و بی هم میبینم میری و مبینی میرم تو وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیر این عشق فقط چون دیر باید یرسیدیم داره تو دست ما میمیره این عشق اگر سر برارد زخاک اگر بازپرسد زما چه شد دین زرتشت پاک چه شد ملک ایران زمین کجایند مردان این سرزمین؟ به کورش چه خواهیم گفت؟ اگر دیدو پرسید از حال ما چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان کجایند میران سرمستتان؟ چه آمد سر خوی ایران پرستی؟ به شمشیر حق نیست دستی یکه بر تخت شاهی نشسته است؟ چرا پشت شیران شکسته است؟ در این سرزمسن شاه ظالم کجاست؟ هواخواه آزادگر پس چرا بیصداست؟ چرا خامش و غم پرستید های؟ کمر را به همت نبستید های چرا این چنین زاروگریان شدید؟ چه شد ارق میهن پرستیتان سواران بی باک مارا چه شد؟ چرا ملک تاراج میشود چرا مرد محتاج میشود؟ چرا جشنهامان شده عزا؟ درآتشکده نیست بانگ دعا چذا حال ایران زمین ناخوش است؟ چرا دشمنش این چنین سرکش است؟ چرا بوی آزادگی نیست وای بگو دشمن میهنم کیست وای بگو کیست این ناپاک مرد؟ که بر تخت من این چنین تکیه کرد؟ که تا غیرتم باز جوش آورد ز گورم صدای خروش آورد به کورش چه خواهیم گفت؟ اگر سر برارد ز خاک؟ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . به نظر من)پیشنهاد میکنم تا آخرشو بخونین پند هان ای پدر پیر که امروز مینالی ازین درد روانسوز علم پدر آموخته بودی واندم که خبردار شدی سوخته بودی افسرد تن و جان تو در خدمت دولت قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد دولت رمق و روح تورا از تو جداکرد چل سال تورا برده انگشت نما کرد وانگاه چنین خسته و آزرده رها کرد از مادر بیچاره من یاد کن امروز هی جامه قبا کرد خون خوردو گرودادو غذا کردو دوا کرد جان بر سر اینکار فداکرد هان ای پدر پیر کو آن تن و آن روح سلامت کو آن قدوقامت؟ فریاد کشد روح تو فریاد ندامت علم پدر آموخته بودی واندم که خبردار شدی سوخته بودی از چشم تو آن نور کجا رفت؟ آن خاطر پرشور کجا رفت؟ (میراث پدر)هم سراین کار هوا رفت وان شعله که برجان شما رفت دودش همه در دیده ما رفت امروز تو ماندی و همین درد روانسوز نفرین نکند سود به استاد بد آموز! چل سال اگر خدمت بقال نمودی امروز به این درد گرفتار نبودی هان ای پدر پیر چل سال در این مهلکه راندی عمری به تماشا و تحمل گذراندی دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی آخ.که مرا نیز بدین ورطه کشاندی علم پدر آموخته ام من چون او همه در دام بلا سوخته ام من چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من ای کودک من مال بیندوز وان علم که گفتند نیاموز...! واقعا دوران دانشجویی یکی از بهترین دوران زندگی آدمه با همه سختی هاش
خیلی قشنگه... از دوستای خوب و لحظات خوب کنار هم بودن گرفته تا سر وکله زدن با
استاد واسه گرفتن 0.25 همه وهمه میتونن بهترین خاطرات رو واسه آدم بسازن چند روز پیش که دانشگاه بودم وقتی دانشجوای جدید رو دیدم یه دفعه یاد
ترم اول خودم افتادم چه تو پری خوردم وقتی دانشگاه رو دیدم 2ترم اول کارمون بود فقط با دانشگاه و ساختمون درب و داغونش کنار
بیایم ازترم 3 کم کم با شرایط کناراومدیم و سعی کردیم از حداقل امکانات بهترین
بهره رو ببریم!ترم 4 بود که دیگه به دانشگاه و دوستا وابسته شدم خبر در اومدن اسمم واسه حج عمره,رفتن و برگشتن از این سفر غیر منتظره و به یاد موندنی,انجمن ,سمینار,سینما
دانش آموز,آموزشگاه
دانیال,اولین
شرط بندی و زیتون,بستنی
های فاطمه و شروع شدن دوره ای,اولین مشتی و مناسبتش,کلبه شیرحسین2 ,خراب شدن ماشین,مناظره قبل از انتخابات,کباب بناب و امتحانش... چه روزای خوبی داشتیم تنها دغدغمون این بود که یه مناسبت جور کنیم یا
یه کل رو ببریم و بهونه ای پیدا کنیم واسه دور هم جمع شدن آسمان,رایا,شادی,sasan(I3hal) گل پسر,دختر شجاع, antibody ,strengerboy, rayapnu ,مثلث
برمودا, بچه,چت,تک زنگ کلماتی که هیچ وقت فراموش نمیشن..... دل آدمها که محکم نيست قرص نيست به مويي بند است دل آدمها مي گيرد ترک بر مي دارد ما از مشهد برگشتیم خیلی خوش گذشت جای همتون خیلی خالی بود والبته از دوستان عذرخواهی میکنم که بدون خداحافظی رفتیم آخه ساعت 5 تصمیم گرفتیم که بریم ساعت 9 هم حرکت کردیم واسه همین وقت نشد ولی به جاش واسه همتون دعا کردم این آپ دوم منه امیدوارم خوشتون بیاد راستی از دوستای گلم که واسه آپ قبلی نظر دادن ونذاشتن ضایع بشم ممنونم. به نام خداوند ویروس وگارد کنون رزم ویروس و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو که اسفندیارش یکی دیسک داد بگفتا به رستم که ای نیکزاد در این دیسک باشد یکی فایل ناب که بگرفتم ازسایت افراسیاب چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنمه نون سنگک بیار جوابش چنین داد خندان طرف که من نون سنگک ندارم به کف برو حال میکن بدین دیسک هان که هم نون و هم آب باشد در آن تهمتن روان شد سوی خانه اش شتابان به دیدار رایانه اش چو آمد به نزدیک مینی تاورش بزد ضربه بر دکمه پاورش دگر صبر و آرامو طاقت نداشت مران دیسک را در درایوش گذاشت نکرد هیچ صبرو نداد هیچ لفت یکی لیست از روی دیسکت گرفت درآن دیسک دیدش یکی فایل بود بزد اینتر آنجاو اجرا نمود کز آن یک دمو شد پس از آن عیان ابا فیلم و موزیک و شرح وبیان به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ که رستم در آن ماند مبهوت و منگ چو رستم دگر باره ریست نمود همی کرد هنگ و همان شد که بود تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خویش فریاد زد چو تهمینه فریاد رستم شنود بیامد که لیسانس رایانه بود بدو گفت رستم همهمشکلش از آن دیسک و برنامه خوشگلش چو رستم به او داد قیچی وریش یکی دیسک بوت ایبل آورد پیش یکی تول کیت اندر آن دیسک بود براورد آنراو اجرا نمود همی گشت تول کیت هارد اندرش چو کودک که گردد پی مادرش به ناگه یکی رمز ویروس یافت پی حذف امضای ایشان شتافت چو ویروس را نیک بشناختش مر از بوت سکتور برانداختش یکی ضربه زد بر سر تول کیت که هر بایت آن گشت هشتاد بیت
امیدوارم همه حالشون خوب باشه غرض از آپ کردن اینه که من فکرمیکنم آخر عاقبت چت کردن: شدم با چت اسیر و مبتلایش شبا پیغام می دادم از برایش به من می گفت هیجده ساله هستم تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد ز دست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله ز موهای کمندش کمان ِابروان ، قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست ز صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هر شب به او چت می نمودم به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام آرزوهام که باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب بودم ز فکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم دیدن توست زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره می رفت هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه، وقت و روز موعود زدم از خانه بیرون اندکی زود چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت تو گویی اژدهایی بر من آویخت به جای هاله ی ناز و فریبا بدیدم زشت رویی بود آنجا ندیدم من اثر از قد رعنا کمان ِابرو و چشم فریبا مسن تر بود او از مادر من بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش رفتم از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم که او نیست دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست به خود لعنت فرستادم که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسر (( به حول و قوه الهی ))بازم آپ میکنم پشت سرت به جای اشک یه کاسه آب میریزم حالا که رفتنی شدی سفر بخیر عزیزم این آخرین خواهشمه مواظب خودت باش اونی که جامومیگیره,جوونیتو بذار به پاش کی گفته نفرین میکنم,غصه به تو حرومه خوشبختی تو گل من همیشه آرزومه عکس منو پاره بکن یه وقت اونو نبینه خجالت از چشام نکش که عاشقی همینه بهش بگو دوست دارم,بذار برات بمیره اسم منو به روش نیار بهونه ای نگیره دفتر خاطراتتو تو خلوتت بسوزون یادت بره که کی بودی به دلتم بفهمون کی گفته نفرین میکنم,غصه به تو حرومه خوشبختی تو گل من همیشه آرزومه

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه

سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه ؟!
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه ؟!
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه ؟!
سختی ها و مشکلات زندگی واسه چیه ؟!
دل آدمها که از سنگ نيست از سيمان نيست دل آدمها از شيشه
است و راحت مي شکند مثل بلور
خالي مي شود و مي شکند دل آدمها تنگ مي شود و تو خوب
مي دوني دل آدمها مي ترسد و تو خوب مي فهمي دل آدمها هزار
تکه مي شود و تو مي بيني دل هزار انسان هر روز هزار تکه
مي شود روزي هزار در هزار,تو اما حوصله مي کني هزار تکه هاي
دل هر هزار انسان را هر روز جمع مي کني بند مي زني و دوباره
مي سازي آدم ها دل يکديگر را مي گيرند و آنها را مي شکنند تو
دل نمي شکني اما مي سازي دوباره,آدمها نمي دانند دلي که به
تو داده شود محکم مي شود مي شود دلي شيشه اي که هرگز
نمي شکند هزاران سال است که آدمها دل يکديگر را مي شکنند
هزاران سال است که زمين پر مي شود از تکه هاي بلورين و هزاران
سال است که تو مي بيني مي داني مي فهمي و مي سازي
چه صبوري تو ...
این
وبلاگ بر عکس اسم صاحبش که هپیه(یعنی شادیه) یه کمی آن هپیه
(البته به هپی خانوم بر نخوره فقط یه انتقاد بود)بنابراین اینجانب بنابر پیشنهاد
شخصی که اسم نمیبرم اومدم دست به آپ شم.البته زیاد تجربه ندارم.

| Design By : Night Skin |


