دلي پر از درد,لبي پر از خنده
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را برای اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم نمیدانم چرا رفتی؟نمیدانم چراشاید خطا کردم نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد ومن با اینکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد.......
| Design By : Night Skin |

