تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده


دلي پر از درد,لبي پر از خنده

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 21:14 توسط شادي| |

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب ميشود

چگونه سايه ي سياه سرميكشم

اسير دست آفتاب ميشوم

نگاه كن تمام هستيم خراب ميشود

شراره اي مرا به كام ميكشد

مرا به اوج ميبرد مرا به دام ميكشد

نگاه كن تمام آسمان من

پر از شهاب ميشود

تو آمدي ز دورها ودورها

زسرزمين عطرهاونورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

زعاجها,زابرها,بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرهاوشورها

به راه پرستاره ميكشانيم

نگاه كن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چوماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره ميرسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجارسيده ام

به كهكشان,به بي كران,به جاودان

كنون كه آمديم به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مكن

مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي سياه ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب ميشود

به روي گاهواره هاي شعرمن

نگاه من

تو ميدمي وآفتاب ميشوي

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت 11:24 توسط شادي| |

اي كه دنيايش تو هستي

قلب پرمهرم شكستي

آمدي جايم گرفتي

دركناراونشستي

كاش من جاي توبودم

قصه ميگويد برايت

ازاميدوآرزوها

مينشيند روبرويت

با نگاهي پرتمنا

كاش من جاي توبودم

مينشيني دركنارش

آن شب خوب عروسي

شادي از آواي تبريك

آن سرودوديده بوسي

 كاش من جاي توبودم

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 23:14 توسط شادي| |

من واين سكوت ديوار

 

من واين شام دل آزار

 

ياري ام ده تا سپيده

 

فانوس شب رو نگه دار

 

كه غريبم وپياده

 

من عاشق من ساده

 

تك وتنها وپياده

 

من به ياري دو چشمام

 

شب رو باصدام شكستم

 

براي به تورسيدن

 

دل به اين سپيده بستم

 

اي رهاننده ي عاشق

 

منواز قفس جداكن

 

قفس بي صداروبشكن

 

منو از خودم رها كن

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 22:48 توسط شادي| |

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 9:51 توسط شادي| |

آخرين شب گرم رفتن ديدمش  

 

لحظه هاي واپسين ديدار بود

 

او به رفتن بود و من در انتظار

 

ديده ام گريان دلم بيمار بود

 

گفتمش از گريه لبريزم مرو

 

گفت:جانا ناگزيرم ناگزير

 

گفتم او را لحظه هايي ديگر بمان

 

گفت:ميخواهم ولي دير است دير

 

در نگاهش خيره ماندم نا اميد

 

سر نهادم غمزده بر دوش او

 

بوسه هاي گريه آلودم نشست

 

بر لب و بر لاله هاي گوش او

 

ناگهان آهي كشيد و گفت:واي

 

زندگي زيباست گاهي گاه زشت

 

گريه را بس كن مرا آتش نزن

 

ناگزيرم از قبول سر نوشت

 

شعله زد در من چوديدم موج اشك

 

برق زد در مستي چشمان او

 

اشك بي طاقت در اآن هنگام ريخت

 

قطره قطره از سر مزگان او

 

از سخن مانديم و با رمز نگاه

 

گفت ميدانم جدايي زود بود

 

با نگاه آخرينش بين ما

 

هاي هاي گريه بدرود بودن

 

نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 23:14 توسط شادي| |

نگه دگر به سوی من چه میکنی

چودر بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...به سوی او مرا چه غم

تو آفتابی ...او زمین...من آسمان

بر او بتاب زان که من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زان که گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشداین گذشتها

دل تو مال من تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

 گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماندو عشق بی زوال او!

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 14:48 توسط شادي| |

 

 

    

عيد غدير مبارك

نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 12:42 توسط شادي| |

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر؟

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شدو گفت:

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

 

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روز هایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شدو نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است.....

نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 11:8 توسط شادي| |

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 10:45 توسط شادي| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب اب جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

اسمان صاف وشب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم:

حذر ار عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زده بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم....

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 10:45 توسط شادي| |

                        

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 14:46 توسط شادي| |

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 14:45 توسط شادي| |

نمیخواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمیخواهم کسی نامش به لب های تو بنشیند

نمیخواهم که نقش چهره ای در خاطرت ماند

نمیخواهم نگاهی با نگاه پاکت امیزد

نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمیخواهم کسی یارت شود یاد شب مستی

نمیخواهم میان ما جدایی سایه اندازد

نمیخواهم خیال دیگری بنیان عشق ما براندازد

نمیخواهم نمیخواهم به جز من یار کس باشی

گل نازم نمیخواهم نویسم خاروخس باشی

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 14:31 توسط شادي| |

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 20:30 توسط شادي| |

گفتمش دل می خری پرسید چند

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده ای کرد و  دل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

تقدیم به دوست خوبم(مهدیه جون)

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 20:30 توسط شادي| |

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 17:9 توسط شادي| |

گفته بودی عشق جزیی از وجودت هست اما نیست نیست

گفته بودی زندگی بودونبودت هست امانیست نیست

فکر میکردم زلالی ساده ای مثل تمام چشمه ها

عشق در رگهای ابی و کبودت هست اما نیست نیست

صبر کردم صبر کردم با خودم گفتم که شاید لااقل

ذره ای منطق درون تارو پودت هست اما نیست نیست

فگته بودم با زمان حل میشود هر مشکلی

اندکی صبرو تحمل کن به سودت هست اما نیست نیست

با تمام این بدی ها باز هم میپرسم ایا بعد از این

ذره ای حس ترحم در وجودت هست...؟

                                       اما نیست نیست... 

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 16:58 توسط شادي| |

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 16:25 توسط شادي| |

چقدر سخته که گل ارزوهات رو توی باغ یکی دیگه ببینی و صد بار در خود بشکنی و اروم زیر لب بگی:         

                                   گل من باغچه نو مبارک.... 

                                                                 

نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 19:37 توسط شادي| |


Design By : Night Skin