دلي پر از درد,لبي پر از خنده
ديرگاهيست كه من در پي انديشه ي تو شوق ماندن دارم دركنارت بودن دركنارت ماندن زندگي لحظه جادويي عشق زندگي قافيه هاي غزل است با تو همراه شدن همه زندگي است زندگي با تو بهترين شعركتاب هستي است بخشي از فلسفه بودن من عشق تو يا هستي است باتومي بايدزيست شب فقط با ياد تو بايد گريست آه ماندن با تو چقدر روياييست توراباديگري ديدم كه گرم گفتگو بودي آهسته ميرفتي سراپامهر بودي نگاهت كردم و بر من چو بيگانه نگه كردي چه عمري را كه به پاي تو هدر دادم چه شبها كه به ياد تو سحر كردم گنه كردي گنه كردي نگاهت را ز من بردي نگات را نميبخشم تو كه خود اين چنين چرا عمرم سيه كردي ؟؟؟!!!.... خیلی ها معترضند که این والنتاین یعنی چه؟!! از فرهنگ غرب اومده! ای بابا! خیلی چیزها از فرهنگ غرب اومده.این همه روز جهانی در تقویم داریم .روز جهانی مبارزه با ایدز.روز جهانی کارگر. شما تاریخچه این روزهای جهانی را میدونید؟حالا یک روز در کل ۳۶۵ روز سال قرار است کسی را دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم مگر گناه است؟! اگر امروز روزجهانی نفرت و جنگ وخونریزی بود دیگه مشکلات حل میشد؟! من فقط میخوام درباره ماهیت عشق و امروز صحبت کنم. امروز ممکنه به مذاق خیلی ها خوش نیاداونایی که دل خوشی از امروز ندارند به قول خودشان مگه باید حتماْ امروز به عشقشون ابراز محبت کنند یا برایش گل وکادو و شیرینی بخرند؟پس این همه روزهای دیگه سال چی؟ برای این عده از دوستان باید گفت :آره میشه هر لحظه به عشقمون اعتراف کنیم که چقدر عاشقش هستیم اما امروز روز اوج دوست داشتن است .آیا همه سال میشه تبریک سال نو گفت؟آیا یک ماه بعد از نوروز هم میشه تبریک گفت؟ امروز برای عده ای از آقایان و شاید هم خانمهایی که از عشق فقط یک شماره تلفن و یک ماشین آخرین مدل و گردش وتفریح و هوسبازی و به قول خودشان سرکاری گذاشتن وسوء استفاده کردن چیز زیادی نمیدانند روز جهانی عشاق نیست! امروز برای کسانی که دل دیگران را شکسته اند و حرمت عشق را نگه نداشته اند و به عشق پاک خیانت کرده اند (همان قصه تکراری که با یکی هستی اما دلت با دیگری است!) روز جهانی عشاق نیست! امروز برای تمام کسانی که مفهوم واقعی عشق و دوست داشتن را نمی دانند نیز روز جهانی والنتاین نیست! امیدوارم وجدانهای این افراد امروز از خواب زمستانی بیدار شود وبتوانند واقعاْ دوست بدارند و عاشق شوند. عشق یک ارتباط عالی انسانی بین دونفر است .بین دو نفر که از لحاظ روحی و فکری و احساسی مشابه هم هستند. نوشته هایم را با نوشتن متنی از زنده یاد دکتر علی شریعتی به پایان میرسانم. « دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است وپیوندی است از سر نابینائی٬اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است.دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.» پرواز برای همدمی کافی بود احساس برای عاشقی کافی بود تا مرز جنون رفتن و عاشق ماندن از کوچه دل رهگذری کافی بود ما محرم جاده های بی پایانیم تا آخر راه همدمی کافی بود تا آخر آب عشق را نوشیدن از اول راه تشنگی کافی بود گر در سفر عشق پشیمان گشتیم در نیمه راه خستگی کافی بود ما عهد بستیم که تنها برویم یکبار ندای بی کسی کافی بود بشنو که کلام آخر من این بود یکبار برای عاشقی کافی بود به من چيزي بگو شايد هنوزم فرصتي باشه هنوزم بين ما شايد يه حس تازه پيدا شه يه راهي رو به من وا كن تو اين بيراهه بن بست به من چيزي بگو از عشق از اين حالي كه من دارم من از احساس شك كردن به احساس تو بيزارم تو هم شاید شبيه من تو اين برزخ گرفتاري تو هم شايد نميدوني چه احساسي به من داري گريزي جز شكستن نيست منم مثل تو ميمونم نگو بايد بريد از عشق نه مي توني نه مي تونم اي شقايق من غريب جاده ام سايه اي در بي صدا افتاده ام زندگي در قطب خاکستر بس است خاک کن قلب مرا ديگر بس است من کفن کردم دلم را بارها مرده ام در فصل کوچ سارها روي زخم قلب خود لرزيده ام شيون خاموش خود را ديده ام زخميم اما تنم خونخواه نيست هيچ کس از زخم من آگاه نيست اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه ي ما رو بدونن؟ اسم منو عشق تو رو توي كتابا بخونن؟ اجازه هست كه قلبمو برات چراغوني كنم؟ پيش نگاه عاشقت چشمامو قوربوني كنم؟ اجازه ميدي تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟ روزي هزار و صد دفعه بگم كه مي ميرم برات؟ سهيلا جونم تولدت مبارك ايشالله صدو بيست ساله شي نه صدو بيست سال كمه هميشه زنده باشي خویش را آهوی هر صحرا مکن دیده ام را بیش از این دریا مکن بر لبت باغ هوس گل کرده است با نگاهت بی سبب حاشا نکن تا نگاهی سوی عاشق افکنی این همه با چشم خود نجوا نکن ای لبت گل!خنده بر اشکم نزن یار زیبا!کار نا زیبا مکن شاعران را طاقت آزار نیست با کسان گر میکنی با ما نکن باغ جان را هر نفس پاییز هاست وعده ی فردا و پس فردا مکن گر ز راه دلنوازی خسته ای دلبر من غارت دلها مکن ای همه نا مهربان آذار ما میتوانی هر زمان اما مکن! سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد مرا از یاد برد آخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد دور از نشاط و هستی وغوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد به این امید که در گور سرد دل شاید زعشق رفته بیابد نشانه ای او بود آن نگاه پر از شوق واشتیاق من بودم وسکوت غم جاودانه ای آمد مگر که باز در این ظلمت ملال روشن کند به نور محبت چراغ من باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من گفتم مگر صفای نخستین نگاه را در دیدگان غمزده اش جستجو کنم وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را خاکستر از حرارت آغوش او کنم چشمان من به دیده او خیره مانده بود رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما آهی از آن منای خدایی زبان دل اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما نگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشتم آهی کشید از سر حسرت که این منم! بازآن لهیب عشق وهمان شور و التهاب باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود ما هرکدام رفته به دنبال سر نوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود! روی هر پله ای که ایستاده باشی خدا یه پله بالاتره نه برای اینکه یادت بندازه اون خداست و تو بنده ای! به خاطر اینکه دستت رو بگیره و تو رو بالاتر ببره... وقتی که بچه بودیم بهمون گفتن همه رو دوست داشته باش! حالا که از میون همه یه نفر رو دوست داریم میگن فراموشش کن........ تو ميداني كه هر شب شمع ها را من به ياد چشمان سياهت روشن ميكنم اما......... سراي من بسي غمناك ودلگير است من امشب دستهاي گرم گرمت را براي مستي ام مستانه ميخواهم بيا و خانه ام را باز با شمع وجودت گرم و روشن كن
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست ***************** عاشقم عاشق به رویت گر نمیدانی بدان سوختم در آرزویت گر نمیدانی بدان گفتمش دل می خری پرسید چند گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود سفر غريبي داشتم توي اون شهر نگاهت سفري كه بر نگشتم گم شدم توي نگاهت يه دل ساده ساده كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود من همون لحظه اول آخر راه رو مي ديدم تپش عشق رو تو رگهام عاشقونه مي شنيدم تو شدي خون تو رگهام من ديگه خودم نبودم واسه نفس كشيدن حالا محتاج تو بودم شب تا سحر من بودم و لالاي باران اما نميدانم چرا خوابم نمي برد غوغاي پندارم نمي مرد غمگين و دلسرد روحم همه رنج جانم همه درد اهنگ باران ديو اندوه مرابيدار مي كرد چشمان تبدارم نمي خفت شب تا سحر من بودم و لالاي باران افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت پا روي دل بگذاروبگذر بگذاروبگذر اين دل كه ميلرزد ميان سينه تو اين دل درياي وفاو مهرباني است اين دل كه جز با مهرباني آشنا نيست اين دل دل تو دشمن توست زهرش شراب جام رگهاي تن توست اين مهرباني ها هلاكت مي كنند از دل حذر كن از اين محبت هاي بي حاصل حذر كن اندوه بر اندوه افزودن روا نيست دنيا همين يك ذره جا نيست سر زير بال خود مبر بگذار و بگذر پا روي دل بگذاروبگذر بگذاروبگذر... (فريدون مشيري)

























































![]()

| Design By : Night Skin |






