تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده

دلي پر از درد,لبي پر از خنده

سال نو مبارك

               عيدتون مبارك

                                نوروزتان پيروز

                                                      هرروزتان نوروز

اميدوارم امسال انتظارمون به پايان برسه و آقامون بياد

اميدوارم امسال يه سال خوب واسه همتون باشه

اميدوارم امسال بهترين سال زندگيتون بشه

اميدوارم امسال به همه آرزوهاتون برسين

همه ي خوبي ها رو توي سال1387 براتون آرزو ميكنم

                                 تعطيلات خوش بگذره

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1386/12/29 توسط شادي

مراسم چارشنبه سوری

آ تش افروزی

روشن کردن آتیش و پریدن ازرویش که همه باهاش آشنا هستید

قاشق زنی

در قدیم هر کسی که آرزویی داشته(زن یا مرد) چادر سرش میکرده

میرفته توی کوچه و با قاشق به کاسه میزده.مردم که صداش

رو میفهمیدن براش آجیل 

میاوردن اگه کسی بهش آجیل نرسیدآرزوش برآورده نمیشد.

فال گوش ایستادن

در قدیم کسایی که آرزویی داشتن شب چارشنبه سوری از خونه بیرون

میرفتن و به حرفای رهگذرا گوش میدادن اگه حرفای خوب میشنیدن

آرزوشون برآورده میشد ولی اکه حرفای ناراحت کننده میشنیدن

ناامید میشدن.(البته فکر نمیکنم امروزه این مراسم اجرا بشه)

 

 

 

بیایید از آتش یاد بگیریم که  با تاریکی پیکار کنیم و همیشه محیط اطراف

 خود را روشن کنیم.

 

 

 

 

امیدوارم چارشنبه سوری به همه خوش بگذره



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/12/27 توسط شادي


شقايق گفت نه بيمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود، اما …..
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم …..
بگيرند ريشه اش را بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت
بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کور? آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود
اما…..
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو ميکرد
نمي دانم چه مي گويم؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/12/26 توسط شادي
 بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد

                          پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد

 

احساس آشنايي من مانده در قفس

                          وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد

 

از من گرفته اند حسودان مسير عشق

                          ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد

 

من خسته ام و از سفري دور مي رسم

                          تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد

 

ياران صفا و تازگي باغتان کجاست

                          پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/12/16 توسط شادي

 

 

خسته شدم!

 

از اين همه بدي از اين همه دورويي اين همه خيانت!!!

 

خدا پس تو كجايي مگه ما بنده هاي تو نيستيم؟مگه ميشه تو اين

 

 همه خوب باشي و بنده هات اين همه بد؟مگه خوبي چه عيبي داره

 

 كه بدي رو انتخاب ميكنيم؟؟

 

اونقدر بد شديم كه ديگه خداهم به دادمون نميرسه!اونقدر صداي

 

بديهامون بلند شده كه صدامون به گوش خدا نميرسه.....

 

ما همون آدمهايي هستيم كه وقتي خدا مارو آفريد به خودش

 

آفرين گفت ولي حالاچي خدا وقتي كارامون روميبينه به خودش چي

 

ميگه؟؟؟....

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/12/14 توسط شادي

سنگ در برکه می اندازیم و

می پنداریم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد!

کی ؟به انداختن سنگ پیاپی در آب،

ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/12/13 توسط شادي


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1386/12/08 توسط شادي

كي مرا با خود از اينجا مي بري 

 

عشق را تن پوش جانم مي كني

 

چتري از گل سايه بانم مي كني

 

اي صداي عشق در جان و تنم

 

 آن سكوت ساكت و تنها منم

 

من پر از اندوه چشمان توام

 

آشنايي دل پريشان توام

 

آتش عشق تو در جان من است

 

عاشقي معناي ايمان من است

 

كي به آرامي صدايم مي كني

 

از غم دوري رهايم مي كني

 

 اي كه در عشق و صداقت نوبري

 

كي مرا با خود از اينجا مي بري؟



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/12/07 توسط شادي



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/12/07 توسط شادي
 

 

وقتی به دنيا آمدم ، داشتم گريه ميکردم همش ، و خدا آمد و گفت : کودک بخند ، و من خنديدم

 

و خدا سکوت کرد و من سکوت کردم ، به خدا گفتم چيزي بگو، گفت: دوستت دارم

 

و خدا گفت بمان ولي من رفتم، و خدا داد زد که برگرد ... نگاه کردم به او که اشک مي ريخت

 

 

و خدا لبخند زد و من گريستم ، من نميدانستم که خدا اينقدر مهربان است

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/12/06 توسط شادي


 و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي کني

 و قصر کوچک دل مرا خراب مي کني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب مي کني

من از کنار پنجره تو را نگاه مي کنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب مي کني

وکاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره..........



نوشته شده در تاريخ شنبه 1386/12/04 توسط شادي


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/12/02 توسط شادي


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره

 

اشك از چشمام جاري شد ........ از

 

اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه

 

تو چشمات كسي هست كه ديگه

 

اونجا جاي من نيست!!

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/12/02 توسط شادي
درباره وبلاگ


bahar 20