تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده


دلي پر از درد,لبي پر از خنده

زندگي دفتري از خاطره هاست
                                 خاطراتي شيرين
                                                  خاطراتي مغشوش
                                                                  خاطراتي كه زتلخيش رگ جان ميگسلد
ما زاقليمي پاك كه بهشتش نامند
                                     به چنين رهگذري آمده ايم

گذري دنيا نام كه زنامش پيداست
                                       مايه ی پستي هاست
يك نفر در شب كام
                       يك نفر در دل خاك
                                          يك نفر در دل خوشبختي هاست
                                                                        يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
                                                            ما همه رهگذريم......
                                                                              ما همه همسفريم.......

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 21:52 توسط شادي| |

۴ شمع بودن که به آرامی می سوختن محیط آنقدر آرام بود که می شد صدای آنها را به خوبی شنید هر کدام از   شمعها یک نشانه بودند (امید،ایمان،صلح و عشق)

:::::::شمع اول گفت من صلح هستم هیچ کس نمی تواند همیشه من را روشن نگه دارد فکر کنم به زودی خاموش شوم

:::::::: شمع دوم گفت من ایمان هستم انگار کسی به من نیاز ندارد برای همین من دیگر رغبت ندارم که بیش از این روشن بمانم

::::::: وقتی نوبت شمع سوم شد با اندوه گفت من شمع عشق هستم من نیز توان روشن بودن را ندارم زیرا همه حتی محبت را به اطرافیان به کنار گذاشته اندو دیگر به هم عشق نمی ورزند

ناگهان کودکی وارد اطاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند گفت:شما که قرار بود تا آخر راه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید این را گفت و گریه کرد

:::::شمع چهارم گفت:نگران نباشید تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم من امید هستم کودک با چشمانی که از خوشحالی می درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 23:34 توسط شادي| |

گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولی رويا يک آرزوی شيرين دست نيافتنی .

گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم رويایي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوی شيرين است.

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 22:26 توسط شادي| |

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 21:36 توسط شادي| |

بزن باران...

باز باران گونه ام را تازه كرد

اشك وخون درسينه ام شيرازه كرد

ديده ام تر شد نگاهم سرد شد

عاطفه از دستهايم طرد شد

غم به اعماق وجودم راه يافت

بر وجودم تار و پود آه بافت

اي نگاهت گرم چون آواي رود

چشم هايت نغمه نغز سرود

آنچنان يادت درونم موج زد

كز دلم اندوه سر تا اوج زد

آه اي خورشيد رنگين غروب

ازنگاهم روح باران را بروب

كاش خورشيدي بجوشد در نفس

تا نبينم اشك وآه هيچكس!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 22:5 توسط شادي| |

... دلم تنگ است ...

... نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی ...

 ... پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست ...

... نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من ...

... به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل ...

... دلم تنگ است ...

... وتنهایم و تنهایی به لب آورده جانم را...

... بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا ...

... تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی ...

... به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم ...

... چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم ...

... پر از امید سبز خواب دیدارم و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم ...

... و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد ...

... من دوستت دارم ...

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 21:54 توسط شادي| |

تکیه به شونه هام نکن من ازتو افتاده ترم

ما که بهم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین وبس غصه نداره بی کسیم

قشنگیه قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم

نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 22:45 توسط شادي| |

ایمان :

زمین سردش بود. زیرا ایمانش را از دست داده بود. نه دانه ای از دلش سر در می آورد ، و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از نا امیدی یخ زده بود و دست هایش در انجماد تردید مانده بود.

خدا به زمین گفت : عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود به آفتاب شک کرده بود به درخت شک کرده بود به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت : به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ و پر شور بودی و تابستان شد و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی معرفت دیگری است و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو بیقرار معرفتی دیگر بودی و آن گاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. تو برای معرفتی نو ، به ایمانی نو محتاجی اما میان معرفت نو و ایمان نو فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی ،صبوری و سکوت و سنگینی را ، و تو پذیرفتی. حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست. ایمان ، شکفتگی و شور و شادمانی است ، ایمان زندگی است.

پس ایمان بیاور ای زمین عزیز !

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 22:3 توسط شادي| |

وعشق هدیه ایست آسمانی!

ومن چه عاجزانه افقهای طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه  تنهایی را در آسمان آبی

نگاهت در میان میگذارم

نسیم اشکی که درنگاهت موج میزد بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ودلم چه بی قرار برای نگاه

عاشقت میتپید

در دل شبهای تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت میگردم

به آفتاب گردانی میمانم که هرصبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب برمیدارد

وخوب میدانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرومیریزد وجوانه های ناشکفته امیدم

به دور ازتو میخشکند

اما با این اوصاف میدانم قلبم کوچکتر از آنیست که ظرفیت خوبی های تورا داشته باشد

امادر سکوت پر از فریادخود میگریم و میگویم:

با همین قلب کوچک به وسعت تمام خوبیها و سادگی هایت دوستت دارم!

نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 22:17 توسط شادي| |

گرزجهان بگذرم از تو نخواهم گذشت

سر رود ازپیکرم از تونخواهم گذشت

مردمک چشم من نقش توبرخود گرفت

ورهمه جا بنگرو ازتو نخواهم گذشت

سرزنشم گرکنی هیچ نگیرم به دل

هرچه ملامت برم ازتونخواهم گذشت

 دیدن توهر نفس ملک جهانم بس است

عشق تو میپرورم ازتونخواهم گذشت

تابه توتمنای توشدم هم کلام

عقل برفت ازسرم ازتو نخواهم گذشت

چون به سر زلف توگشت دلم پایبند

گرچه غمت میخورم ازتونخواهم گذشت

دست زجان برکشم گرتو بخواهی چنین

اول وهم آخرم ازتونخواهم گذشت

گربروم ازجهان عشق تودارم به دل

گرزهمه بگذرم ازتونخواهم گذشت

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 23:43 توسط شادي| |


Design By : Night Skin