
نمیدانم چه اندازه مجال ماندن دارم
لیک میدانم که مجالی بود برای رسیدن به تعالی که از دست رفت
همسفران یک به یک خواه ناخواه قصد کوچ کردند و من ...
قافله ام در راه است
ره توشه ام کو؟؟؟
جز مشتی عبادت ناقص که روزی از سر حاجت بود و چندی از روی عادت
زمان میگذرد و من هنوز دل از دنیا نکنده ام
چه زود دل بستم به این ناپایدار
سیب سرخ حوا ، وسوسه ی آدم
رانده شدن از بهشت و زمینی شدن
مانده ام و دل بسته ام
دل کندن سخت است اما گریزی نیست از رفتن
تا کی فرصت باقیست؟؟؟
نوشته شده در تاريخ جمعه 1387/09/08 توسط شادي


