تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده

دلي پر از درد,لبي پر از خنده

گریه کن ، دلت سبک شه ، اگه دل مونده تو سینه

سرت رو بذار رو شونم ، تنها پیشکشم همینه

بذار این شونه ی نمناک ، تکیه گاه گریه باشه

بذار این خسته بیفته ، تا شاید دوباره پا شه

برو ! من اینجا می مونم ، چشم به راهتم همیشه

می دونم که بر می گردی ، قصمون تموم نمیشه

گریه کن ، دلت سبک شه ، من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمیذارم ، تا همیشه پا به پاتم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/30 توسط شادي
من سکوتم ، تو ترانه ، من یه فانوس ، تو زبانه

من نگاهی مات و گنگم ، تو نگاهی عاشقانه

من یه زخمم ، تو یه مرهم ، من به ندرت ، تو دمادم

من یه باغ گر گرفته ، تو مثه نزول شبنم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/02/29 توسط شادي

نگاهم كن نگاهم كن تو چنگ شب گرفتارم

يه دريا تو چشام دارم ولي هرگز نميبارم

منم از روزگار سوت و كور و بي نفس خسته

منم تنها ترين عابر تو اين كوچه كه بن بسته

ببين سبزينه فرياد تلخم تو گلو پژمرد

دوباره اين من و دروازه هاي تاابد بسته....



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/02/24 توسط شادي


ساعت حرکت قطار که می‌رسید و همین که قطار راه می‌افتاد، بچه‌ها می‌دویدند، سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند.

من تعجب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد،
چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند
و اگر باید برایش اعجاب قایل بود، اعجاب بیش‌تر وقتی است که حرکت می‌کند

این معما برایم وجود داشت تاوقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.
دیدم، این قانون کلی زندگی ما ایرانی‌ها است
که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است،
تا ساکت است مورد تعظیم است؛

اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت،
نه تنها کسی کمکش نمی‌کندبلکه سنگ است که به طرفش پرتاب می‌شود
و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است.

ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است
که متکلم هستند نه ساکت.

متحرک‌اند نه ساکن، باخبرند نه بی‌ خبر....



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/02/24 توسط شادي

استادی در کلاس در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد

کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند:

1)وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم
2)با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند!
3)قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند!
4)همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد...

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند:

1)به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد!
2)کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد
3)کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند!
4)همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد...

حالا به نظر شما کامپیوتر مونثه یا مذکر؟؟؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/21 توسط شادي
 
 
فدک يعني غروب ياس نيلي

فدک يعني زمين خوردن ز سيلي

فدک يعني اروج تا به احمد

فدک يعني دو آقا در يتيمي

فدک يعني علي زهرا ندارد

فدک يعني اميري در اسيري
 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/02/19 توسط شادي

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خداوند پذیرفت . او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک

دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند.

هرکدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از

بازوی آنها بود،بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب انها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو

نشان میدهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ

غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و

سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی

که در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟


خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند

که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری

میگذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/14 توسط شادي

یادته مترسک بودی شبیه آدما شدی

من تو رو ساختمت و همدم گندما شدی

یا دته کلاغ سیاه قلب رو تیکه پاره کرد

کدخدای شهرمون مرگت رو راه چاره کرد

یادته گفتن دیگه مترسکا باید برن

همشون زیادین میخوان که شهر رو بخرن

ولی من نذاشتم و یه شب تو رو دزدیمت

روی دیوارای ده,هزار دفعه کشیدمت

دلم رو تو تنهایی به بند چارمیخ کشیدم

دل میخواست فراری شه پاهاش رو از بیخ بریدم

حالا از سفر میگی داد میزنی میخوای بری

من میگم عاشقتم بهم میگی که سرتری

آهای ای مترسک چشم سفید پرروی زشت

این کی بود که اسمت رو قاطی آدما نوشت

فکر نکن خیلی قشنگی توی شهرشدی خدا

تا زیاده مثل تو ابرو کمون و چشم سیاه

حا لا هم تو مزرعه دیگه مترسک نمیخوام

عشق تو یه بازیه دیگه عروسک نمیخوام!

                                                          (یاها کاشانی)



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/02/13 توسط شادي

بعضی روزا توی زندگیمون اتفاقایی میفته که اگرچه بد به نظر میرسن ولی وقتی درست بهشون فکر میکنی میبینی خیلی چیزای خوب توی همین اتفاق بوده که میتونه اون رو از یه اتفاق بد به یه اتفاق خوب تبدیل کنه

امروز یکی از همون روزا بود و یکی از اون اتفاقا افتاد بدیش این بود که ماشینم الآن توی بیمارستان(همون تعمیرگاه!)هست تازه امشب که کلی باهاش کار داشتم!جاش خیلی خالیه!

و از همه بدتر اینکه یه بستنی خوشمزه رو از دست دادیم

و خوبیهاش اینکه این اتفاق بهم فهموند:

1)به ماشینم بیشتر توجه کنم

2)بهتره یه کم اطلاعاتم رو در مورد ماشین بالا ببرم

3)هیچ وقت نسبت به علائم بی توجه نباشم

4)هنوزم توی این دنیا خوبی ها و دوستی ها وجود دارن فقط باید بگردی پیداشون کنی

5)دوستام هم مثل خودم (شایدم کمی بیشتر!)واقعا گل هستن



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/02/13 توسط شادي

بلآخره بارید......

چند روز بود دلش گرفته بود ولی نمیبارید شایدم نمیخواست بباره

هرکس جای اون بود دلش میگرفت از اون بالا خیلی چیزا رو دیده بود

اون میدید آدمها دیگه واسه هم ارزش قائل نیستن دل همدیگه رو میشکنن عزیزترین کساشون رو میرنجونن دوستیهاشون رو از یاد میبرن و.....

دید,دلش گرفت ,ولی نبارید تا تنبیهشون کنه

نمیدونم امروز چی دید که بارید شاید یه نقطه امید شاید امروز دید که یه گوشه از این شهر آدمایی هستن که هنوزم عاشق همدیگن شاید دو نفر رو دید که باهم گریه میکنن بغزش ترکید یا شاید دونفر رو دید که باهم میخندن واون بارید تا خوشحالیشون رو چند برابر کنه شایدم اشکش اشک شوق بود واسه اینکه دیده بود هنوزم بعضی انسانها به این اعتقاد دارن که"زندگی زیباست" بارید تا این زیبایی رو زیباترکنه!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/02/10 توسط شادي

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد که چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی از او جدا

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/09 توسط شادي

دلش گرفته بود اما نمیدونست چرا میخواست گریه کنه ولی خندید میخواست فریاد بزنه ولی سکوت کرد....

به آسمون نگاه کردیاد چیزی افتاداشک توی چشاش جمع شد ولی سرش رو پایین انداخت یه نفس عمیق کشید و باز خندید

به حرفایی که شنیده بود فکر کرد همه چیز طبق انتظارش پیش رفته بود پس چرا ناراحت بود؟خودشم نمیدونست چرا!

خواست فراموش کنه همه چیز رو,می خواست به خودش بفهمونه که مهم نیست ولی واسش مهم بود,خیلیم مهم بود

مداد رو ور داشت تا بنویسه "واقعیت تلخه ولی باید باورش کرد"نگاه به دستاش کرد دید مداد توی دست راستشه یه اشک یواشکی از چشماش افتاد زود پاکش کرد وباز خندید

چشماش رو بست و سعی کرد یه قسمت از ذهنش رو پاک کنه سخت بود ولی سعی خودش رو کرد درسته جای نوشته ها هنوز معلوم بود ولی دیگه قابل خوندن نبودن از اون نوشته ها فقط این جمله رو نتونست پاک یا حتی کمرنگ کنه:

"راست وچپ هر دو عزیزهستن ولی من همیشه از بینشون راست رو انتخاب میکنم!!!"

این دفعه قبل از اینکه اشکه بدون اجازه بیرون بیاد جلوش رو گرفت

چشاش رو باز کرد یه نگاه به مانیتوره کامپیوترش کرد دید چه قدر چرت وپرت نوشته این دفعه واقعا خندید.....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/09 توسط شادي


پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم! می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد:
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايی است که ديده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دست بياوری برای تمام عمر به آرامش مي رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اين دست، خداست که هميشه تو را در مسير اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: بايد گاهی از آنچه می نويسي دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظريف تر و باريک تر. پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه می دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدی نيست. در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجی مداد مهم نيست، زغالی اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثری از خود به جای مي گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشيار باشی وبدانی چه می کنی.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/02/08 توسط شادي


گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج میکند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت:اول بار که گفتی خدا چنان به شوق آمدم که حیفم آمدبار دگر خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگرمن میدانستم تو بعدازعلاج درد برخدا گفتن اصرار نمیکنی وگرنه همان بار اول شفایت میدادم....

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/02/06 توسط شادي
درباره وبلاگ


bahar 20