تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده


دلي پر از درد,لبي پر از خنده


وقتی تو سرم افتاد که یک وبلاگ بزنم فقط قصدم این بود که مطلب شعر یا هر عکس قشنگی که میبینم توی وبلاگم بذارم یه مدت همین کار رو کردم هر مطلبی که به نظر خودم قشنگ بود با هر موضوعی توی وبم میگذاشتم ولی بعد از چند وقت از این کار خسته شدم مطلبا تکراری شده بود واسه همین وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتم

بعد از یه استراحت نسبتا طولانی و به اصرار بعضی دوستان دو باره شروع کردم به نوشتن,ولی این بار با دفعه قبل فرق میکرد.سعی کردم به جای شعر و متن بیشتر حرفای دلم رو بنویسم واین وبلاگ کم کم تبدیل شد به دفترچه خاطراتمن...

اینجا رو انتخاب کردم واسه نوشتن حرفای دلم چون:

اینجا تنها جاییه که میشه راحت حرف زد بدون اینکه نگران باشی کسی بدش بیاد یا برداشت بدی از حرفات بکنه وبلاگم رو دوست دارم چون تنها جاییه که مالک واقعیش خودمم هر جور بخوام درستش میکنم و هر چی بخوام توش مینویسم اینجا رو دوست دارم چون اینجا تنها جاییه که میشه از هر کی دلخوری شکایت کنی اینجا میشه فریاد بزنی بدون اینکه آرامش کسی رو بهم بزنی میشه گریه کنی و هیچ کس نیست که به اشکات بخنده میشه بخندی و هیچ کس نیست که دلیل ازت بخواد

امشب دلگیرم از دست همه از خودم از اطرافیانم
از این آدمایی که فقط بلدن حرف بزنن,از آدمایی که هر روز یه رنگن,از سادگی خودم,از بیرحمی آدما از فراموشکاریمون.دلگیرم از بعضیا و بیشتر از همه از خودم شایدم دلگیریم بیجا و بی مورد باشه ولی دست خودم نیست...

امروز حرفایی شنیدم رفتارهایی دیدم و باحقایقی رو به رو شدم که خیلی آزارم میدن شاید همیشه گذشت بهترین راه نباشه شاید ندونستن بعضی چیزا خیلی بهتر از دونستنشون باشه شاید گاهی وقتا دل شکستن بهترین راه باشه شاید....

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 2:16 توسط شادي| |

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد:

زمان، کلمات و موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود:

آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیست:

رؤیا ها، موفقیت و شانس.

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها ست:

عشق، اعتماد به نفس و دوستان

(سهراب سپهری)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 0:45 توسط شادي| |


Click to view full size image

موندم ما آدما چه جور موجوداتی هستیم واقعا خدا باید صبرش زیاد باشه که بتونه با ما کنار بیاد همش داریم نق میزنیم همش داریم گله میکنیم.تا یه چیزی رو داریم یااصلا یادمون نیست که همچین نعمتی داریم یا هی پیش خدا گله میکنیم که چرا بهترش رو بهمون ندادی وقتی از دست دادیم تازه یادمون میاد که چه نعمت بزرگی داشتیم و باز شروع میکنیم به غر زدن که چرا ازمون گرفتی آخه خدایا دلت به چیه ماها خوشه که باز تا صدات میزنیم جواب میدی...

هر روز بابت یه چیز کوچیک دلمون از دست خدا میگیره و شروع میکنیم به گله کردن و مهربونیش و بزرگیش و همه چیزش رو منکر میشیم که چرا زمین اونجوری که ما میخوایم نمیچرخه چرا هوا امروز گرمه چرا امشب ماه اینقدر کم نوره و هزارتا بهونه الکی دیگه ولی این همه خدا کمکمون میکنه یه بار نمیگیم خدا دستت درد نکنه یه بار ازش تشکر نمیکینم به خاطر این همه لطفی که بهمون داره

خودم رو میگم همیشه تا به یه مشکل بر میخورم اول شروع میکنم به گله کردن که چرا هر چی مشکله واسه منه چرا زندگی اینقدر سخته جرا اون طوری که من میخوام پیش نمیره و....بعدشم کلی التماس و درخواست و طلب کاری از خدا که حالا که مشکل دادی خودت هم باید راه حل بدی خدا با همه نق زدنام بازم بهم کمک میکنه و مهربونیش رو بهم ثابت میکنه ولی تا مشکله حل میشه انگار نه انگار که مشکلی وجود داشت و کی بهم کمک کرد و چی شد

به این فکر نمیکنیم که اگه یه چیزی رو حالا به هر دلیلی ازمون میگیره یا اگه یه جایی روزگار بر خلاف خواسته های ما پیش میره عوضش یه جای دیگه یه جور دیگه با یه چیز بهتر جبرانش میکنه

خودمون خسته نشدیم از این همه ناشکری؟!از این همه گلایه؟!

وای به اون روزی که نوبت خدا بشه که از ما گلایه کنه چه قدر حرف تو اون دل مهربونش داره واسه زدن؟

هیچ به این فکر کردیم که چند تا تشکر به خدا بدهکاریم؟؟؟

خدا بی نیاز تر از اینه که به تشکر من و امثال من محتاج باشه ولی چه خوب بود اگه قدر نعمتهایی که بهمون داده رو میدونستیم و هر چند وقت یک بار یه یادی ازش میکردیم و یه دستت درد نکنه خشک و خالی بهش میگفتیم

...خدا جونم ما رو به خاطر فراموشکاری و نمک نشناسیمون ببخش

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 0:52 توسط شادي| |


میلاد مولود کعبه و روز پدر بر همه پدرای خوب و مهربان و

زحمتکش دنیا مبارک



نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 18:18 توسط شادي| |



شب آرامي بود

مي روم در ايوان، تابپرسم از خود

زندگي يعني چه؟

مادرم سيني چايي در دست

گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من

خواهرم تکه ناني آورد ، آمد آنجا

لب پاشويه نشست

پدرم دفتر شعري آورد، تکه بر پشتي داد

شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين

با خودم مي گفتم :

زندگي، راز بزرگي است که در ما جاريست

زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنيا جاريست

زندگي ، آبتني کردن در اين رود است

وقت رفتن به همان عرياني که به هنگام ورود آمده ايم

دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟

هيچ!!!

زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند

شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري

شعله گرمي اميد تو را ، خواهد کشت

زندگي درک همين اکنون است

زندگي شوق رسيدن به همان

فردايي است ، که نخواهد آمد

تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شايد اين خنده که امروز ، دريغش کردي

آخرين فرصت همراهي با ، اميد است

زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک ،

به جا مي ماند

زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ

زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود

زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر

زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ

زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق

زندگي ، فهم نفهميدن هاست

زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود

تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم

رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم

زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است

وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست

زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند

چاي مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهي ها داد

زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم

زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت

زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست

من دلم مي خواهد

قدر اين خاطره را دريابيم.!

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 0:35 توسط شادي| |

کاش می شد غصه را زنجیر کرد

ذره های عشق را تکثیر کرد

کاش می شد زخم را مرحم شویم

یار و غمخوار و انیس هم شویم

کاش می شد بر خلاف سرنوشت

قسمت و تقدیر را از سر نوشت

کاش می شد چشم و دل را باز کرد

نغمه ها ی دوستی را ساز کرد

کاش می شد عشق را آغاز کرد

بی خیال از هر غمی پرواز کرد...

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 12:45 توسط شادي| |

خدایا میخوام ازت گله کنم

 یادته ازت خواستم این امتحان رو ازم نگیری قبول نکردی گفتم خوب حالا که میخوای بگیری چند وقت عقبش بنداز گفتی نمیشه گفتم خوب حداقل بیا و بزرگی کن و آسونترش کن گفتی دیراومدی سوالات طرح شده و حوصله عوض کردنش رو نداری گفتم چند تا سوال سختش رو حذف کن گفتی تو برو سر جلسه کمکت میکنم و من فقط به این امید اومدم...

هنوز اول امتحانه و من همین جا دارم کم میارم بهت گفته بودم از پس این یکی بر نمیام ولی اعتنایی نکردی حالا بگو من چی کار کنم؟؟؟

ولی خدایا من میدونم تو مثل ما آدما دروغگو نیستی من میدونم تو مثل ما آدما قول الکی نمیدی من میدونم تو مثل مابیرحم نیستی پس هنوزم چشمام به دستای مهربون توه کمکم کن.....

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 18:40 توسط شادي| |

امروز شاید واسه آخرین بار لادن رو دیدم با هم رفتیم بیرون نیم ساعتی توی پارک آزادگان قدم زدیم یه چرخم توی آریا زدیم ورفتیم سالار یه بستنی مشت زدیم و رفتیم بریم خونه.از اینجا تا خونه لادن هیچ کدوممون حرف نزدیم من که حسابی حالم گرفته بود سکوت لادن هم نشون میداد حالش بهتر از من نیست.واقعا بعضی وقتا چه زود دیر میشه!خیلی دیر باهاش آشنا شدم ولی توی همین مدت کم دوستیمون حسابی احساس راحتی میکردم باهاش.واقعا دختر خوبیه خیلی دلم میخواست حداقل یه ترم دیگه اینجا میموند ولی نشد....

دم خونشون وقتی داشت از ماشین پیاده میشد همه حرفایی که میخواستم بهش بزنم رو توی یه نگاه خلاصه کردم اونم با چشای خیس خداحافظی کرد و رفت....

خدا رو شکر وقتی برگشتم خونه کسی خونه نبود اگه منو با اون قیافه میدیدن فکر میکردن این دو سه ساعت رو با کی بودم؟!!

خیلی دلم واست تنگ میشه فقط امیدوارم هرجا هستی همیشه شاد و موفق باشی...

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 22:19 توسط شادي| |


Design By : Night Skin