تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده


دلي پر از درد,لبي پر از خنده

چه روزای خوبی بود چه رمضانهای دوست داشتنی بود سحرا با صدای دعای سحر تو از خواب بیدار میشدیم عصرا دور هم جمع میشدیم و همراه تو قرآن میخوندیم دم غروب صدای تو بود که هشدار میداد اذون نزدیکه واسه رفتن به مسجد حاضر بشین اما حالا چی...

تو نیستی ولی هر سال رمضون میاد هر سحرش جای خالیت حس میشه سر سفره افطار سالهاست جای خالیت همهون رو ازار میده

تو نیستی ولی یادت هیچ وقت از دلمون دور نیست تو نیستی ولی هنوزم صدای قرآن خوندنت توی گوشمونه

تو نیستی ولی با هر آیه قرآنی که میخونیم دعات میکنیم با هر لقمه سحری,صدات میزنیم و دم غروب حضورت رو کنارمون حس میکنیم

تو نیستی ولی خدا تو هنوزم هست....

تو که نیستی خونمون با من غریبی میکنه            دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 18:7 توسط شادي| |


تاس ها را می ریزیم...
خانه ها را
چند تا یکی پیش می رویم
ولی

گاهی آن وسط ها
به سر مار می خوریم
با غصه
به پایین سر می خوریم
دو خانه مانده به آخر
دهن مار قورتمان می دهد
بازی را از سر شروع می کنیم
اما صفحه را که می بندیم
بازی یادمان می رود
با اولین نردبان
مست غرور می شویم...
اولین مار
زندگیمان را نابود می کند...
زندگی را چقدر سخت بازی می کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:35 توسط شادي| |



خدای من

نمیخواهم خدایم بیکران باشد

نمیخواهم عظیم وقادرو رحمان

نمیخواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد

خدارا میتوان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را میتوان بویید

و این احساس شیرینی ست

نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانی ها برای خود

خدایی لامکان وبی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن 

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی 

وباید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست

نگو کفر است

اگر من کافرم باشد

نمیخواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم

نمیخواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

که او یکتا ترین

عاشق ترین معبود انساهاست.....

نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 15:3 توسط شادي| |


ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...
نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 22:24 توسط شادي| |

عصر ما عصر فریبه، عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش کبوده

خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده، لبای بدون خنده

چشما خونه ی سواله، مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق، بشینیم توی یه قایق

بزنیم دلو به دریا، من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل، از منو تو بشه غا فل

قایقو با هم میرونیم، اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب وجوشش، نه گلای گلفروشش

مثل اینجا آهنی نیست ....

پس ببین یادت بمونه، کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا، وعده ی ما لب دریا
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13ساعت 21:15 توسط شادي| |

بلآخره طلبید

بعد از کلی التماس بلآخره امام رضا راضی شد ما رو هم دعوت کنه

رفتیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت با اینکه مشهد زیاد میرم ولی این سفر با بقیه فرق میکرد دوستای خوبی که تو این سفر همراهمون بودن,خبرای خوب و بدی که از یزد میرسید,اتفاقای جالب,پیدا کردن دوستای  جدید,خوردن غذای امام رضا,همراه بودن آبجی کوچیکه,همه و همه این سفر رو به یه سفر به یاد موندنی تبدیل کرد

خیلیا واسه اینکه این سفر جور بشه و بعضیا واسه اینکه این سفر به بهترین شکل جور بشه زحمت کشیدن میخوام از همین جا از همشون تشکر کنم واسه همتون دعا کردم....


نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 12:37 توسط شادي| |

شب بود و عكس تو و خاطراتت

من بودم و دلتنگم و اشكاي روي گونم

مثل هر شب قصه ي غمم آغاز شد ...

اشكاي غم گرفتم روي عكس تو چكيد ...

حرفاي دلم دوباره براي سياهي آسمون بازگو شدند ...

حرفاي تكراري ...

حرف رفتن و نموندنت ...

حرف دلتنگي و انتظار ...

خاطراتت دوباره جلوي چشمانم زنده شدند

اما باز هم شب رفت و من موندم و يه قاب عكس كهنه ...

با هزار حرف نگفته ...

نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 1:25 توسط شادي| |


Design By : Night Skin