تبليغاتX
دلي پر از درد,لبي پر از خنده - خداحافظی


دلي پر از درد,لبي پر از خنده

امروز شاید واسه آخرین بار لادن رو دیدم با هم رفتیم بیرون نیم ساعتی توی پارک آزادگان قدم زدیم یه چرخم توی آریا زدیم ورفتیم سالار یه بستنی مشت زدیم و رفتیم بریم خونه.از اینجا تا خونه لادن هیچ کدوممون حرف نزدیم من که حسابی حالم گرفته بود سکوت لادن هم نشون میداد حالش بهتر از من نیست.واقعا بعضی وقتا چه زود دیر میشه!خیلی دیر باهاش آشنا شدم ولی توی همین مدت کم دوستیمون حسابی احساس راحتی میکردم باهاش.واقعا دختر خوبیه خیلی دلم میخواست حداقل یه ترم دیگه اینجا میموند ولی نشد....

دم خونشون وقتی داشت از ماشین پیاده میشد همه حرفایی که میخواستم بهش بزنم رو توی یه نگاه خلاصه کردم اونم با چشای خیس خداحافظی کرد و رفت....

خدا رو شکر وقتی برگشتم خونه کسی خونه نبود اگه منو با اون قیافه میدیدن فکر میکردن این دو سه ساعت رو با کی بودم؟!!

خیلی دلم واست تنگ میشه فقط امیدوارم هرجا هستی همیشه شاد و موفق باشی...

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 22:19 توسط شادي| |


Design By : Night Skin